تبليغاتX
aftertime
aftertime

بعضی وقتها  , وقتی که پر می شوی از حس من بودن , بعضی وقتها که دلت لک میزند برای کمی ما گشتن ,  درست زمانی که تنهایی می ترساندت . بعضی افراد پیدا می شوند که جای خالی خیلی چیزها را  پر می کنند , اول کنارت می نشینند و بعد بر دلت . می شوند همکلاسی پرسه های شبانه ات  و رفیق یک نواختی های روزانه ات . افرادی که آرام آرام می آیند , آرام آرام جا باز میکنند و آرام آرام ماندنی می شوند .

 افرادی که می ترسی یک روز همان طور که آمده بودند بروند , خیلی بی صدا ... خیلی آرام  ...

 

http://odddo.persiangig.com/falling-suzanne-gaff.jpg

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 22:27 توسط نمسیس| |

از زمستان بدم می آید , درست همان قدری که تو از آن خوشت می آید  . می دانم که اینقدر ها هم بد نیست , این که قشنگی هایی هم دارد . این که صبحها از خواب بیدار شوی و بیرون را که نگاه میکنی ببینی همه جا سفید شده و بدانی اگر حداقل چند دقیقه ای روی این برفها راه نروی حالا حالا ها آرام نمی گیری , با این فکر که اگر دفعه ی بعدی نبود چه ؟؟  این که در یک روز سرد , در یک جای گرم  , با عزیز ترین هایت بشینی و حرف بزنی و بخار تمامی شیشه ها را پوشانده باشد . حتی این که در یکی از معدود  نیمه شبهای آرام مهتابیش به دنیا آمده باشی . اما اینها همه برای من در مقابل بدی هایش هیچند , روزهای کوتاه  و مریضی های گاه و بی گاهش را شاید بتوان نادیده گرفت , اما هر چقدر بالا و پایین کنم با سرمایش  نمی توانم کنار بیایم  و وای که چقدر من از سرما متنفرم . مخصوصا اگر از نگاهت ببارد , مخصوصا اگر از دستهاییت بیاید . حالا تو باز بخند و بگو زمستان را دوست دارم .

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 14:53 توسط نمسیس| |

 

هیچ توجه کردی که با نگاهت حکم راندی؟ و من محکوم شدم ؟ به سقوط ... و بعد آرام آرام به پایین افتادم , از چشمانت ؟  من همانی هستم که شانه هایش قابل اعتماد ترین تکیه گاه ها بودند

من همانی هستم  که فکر میکرد " ما دیگر مال هم نیستیم " خیلی چیزها را تمام می کند , همانی که ساده بود همانی که اشتباه میکرد

 چرا که اینجا تازه اول ماجرا بود , چرا که اکنون احساس میکنم هر بار که میبینمت توپ هایت پر تر از گذشته است , احساس میکنم  تخریب یکی از دغدغه های زندگیت شده است . احساس میکنم سعی میکنی تفاوتی را که فکر میکنی درک نکرده ام به شدت هر چه تمام تر نشانم دهی

و در آخر در حالی که رو به سمت همه ایستاده ای  بگویی  , دیدید بازنده او بود؟؟


نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 21:12 توسط نمسیس| |


می دانم اینجا را نمیبینی , اما امیدوارم  کسی اینها را  به گوشت  برساند .

 این که تو را به اندازه ی تمام خندیدن هایمان دوست دارم  , زیاد و کمش با خودت 

و به اندازه ی تمام دوست داشتنم می ترسم . از فردایی که بیاید و تمامی احساست بی تفاوتی باشد به احساس دلتنگیم .

اما حیف که اینجا را نمی خوانی

اما حیف که اینها را نمی دانی

وگرنه شاید... میگفتی با این ترس چه کنم


پ. ن : حس خوبی نسبت به گفتن این حرفها ندارم

پ .ن : حس خوبی نسبت به گفتن این حرفها دارم 


نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 23:47 توسط نمسیس| |





 

روبه رویم نشسته بود و خود خوری میکرد , طوری حرف میزد که انگار بزرگترین مشکل زندگیش را می گوید

می گقت  خوب نیست دوست خوب عده ی زیادی باشی اما بهترین دوست هیچ کدامشان  نباشی . میگفت درد دارد  که حرف بزنی و حرف بزنی , مقدمه چینی  کنی و سوال بپرسی , دلت بلرزد و امیدوار شوی  که در آخر جواب سوالت آنچه میخواهی باشد اما هیچ وقت نگویند " تو "

میگفت به خدا درد دارد برای هیچ کس نفر اول نباشی , اینکه در آرزوهای خوب هیچ کس جایی نداشته باشی

میخواست  ادامه بدهد . بگوید و بگوید  .... اما ساکتش کردم

پرسیدم اولین نفر خودت را می شناسی؟

مکث کرد و بعد  سکوت  .... و در آخر جوابی نداد

گفتم به خدا درد میکشند آنها که میخواهند بهترین دوستت باشند  اما تو  به  وجود چنین شخصی  برای خود اعتقاد نداری

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:3 توسط نمسیس| |



قالب جديد وبلاگ پيچك دات نت