افرادی که می ترسی یک روز همان طور که آمده بودند بروند , خیلی بی صدا ... خیلی آرام ... از زمستان بدم می آید , درست همان قدری که تو از آن خوشت می آید . می دانم که اینقدر ها هم بد نیست , این که قشنگی هایی هم دارد . این که صبحها از خواب بیدار شوی و بیرون را که نگاه میکنی ببینی همه جا سفید شده و بدانی اگر حداقل چند دقیقه ای روی این برفها راه نروی حالا حالا ها آرام نمی گیری , با این فکر که اگر دفعه ی بعدی نبود چه ؟؟ این که در یک روز سرد , در یک جای گرم , با عزیز ترین هایت بشینی و حرف بزنی و بخار تمامی شیشه ها را پوشانده باشد . حتی این که در یکی از معدود نیمه شبهای آرام مهتابیش به دنیا آمده باشی . اما اینها همه برای من در مقابل بدی هایش هیچند , روزهای کوتاه و مریضی های گاه و بی گاهش را شاید بتوان نادیده گرفت , اما هر چقدر بالا و پایین کنم با سرمایش نمی توانم کنار بیایم و وای که چقدر من از سرما متنفرم . مخصوصا اگر از نگاهت ببارد , مخصوصا اگر از دستهاییت بیاید . حالا تو باز بخند و بگو زمستان را دوست دارم . هیچ توجه کردی که با نگاهت حکم راندی؟ و من محکوم شدم ؟ به سقوط
... و بعد آرام آرام به پایین افتادم , از چشمانت ؟ من همانی هستم که شانه
هایش قابل اعتماد ترین تکیه گاه ها بودند من همانی هستم که فکر میکرد " ما دیگر مال هم نیستیم
" خیلی چیزها را تمام می کند , همانی که ساده بود همانی که اشتباه میکرد چرا که اینجا
تازه اول ماجرا بود , چرا که اکنون احساس میکنم هر بار که میبینمت توپ هایت پر تر
از گذشته است , احساس میکنم تخریب یکی از دغدغه های زندگیت شده است . احساس
میکنم سعی میکنی تفاوتی را که فکر میکنی درک نکرده ام به شدت هر چه تمام تر نشانم
دهی و در آخر در حالی که رو به
سمت همه ایستاده ای بگویی , دیدید بازنده او بود؟؟ می دانم اینجا را نمیبینی , اما امیدوارم کسی اینها را به گوشت برساند . این که تو را به اندازه ی تمام خندیدن هایمان دوست دارم , زیاد و کمش با خودت و به اندازه ی تمام دوست داشتنم می ترسم . از فردایی که بیاید و تمامی احساست بی تفاوتی باشد به احساس دلتنگیم . اما حیف که اینجا را نمی خوانی اما حیف که اینها را نمی دانی وگرنه شاید... میگفتی با این ترس چه کنم پ. ن : حس خوبی نسبت به گفتن این حرفها ندارم پ .ن : حس خوبی نسبت به گفتن این حرفها دارم روبه رویم نشسته بود و خود خوری میکرد , طوری حرف میزد که انگار بزرگترین مشکل زندگیش را می گوید می گقت خوب نیست دوست خوب عده ی زیادی باشی اما بهترین دوست هیچ کدامشان نباشی . میگفت درد دارد که حرف بزنی و حرف بزنی , مقدمه چینی کنی و سوال بپرسی , دلت بلرزد و امیدوار شوی که در آخر جواب سوالت آنچه میخواهی باشد اما هیچ وقت نگویند " تو " میگفت به خدا درد دارد برای هیچ کس نفر اول نباشی , اینکه در آرزوهای خوب هیچ کس جایی نداشته باشی میخواست ادامه بدهد . بگوید و بگوید .... اما ساکتش کردم پرسیدم اولین نفر خودت را می شناسی؟ مکث کرد و بعد سکوت .... و در آخر جوابی نداد گفتم به خدا درد میکشند آنها که میخواهند بهترین دوستت باشند اما تو به وجود چنین شخصی برای خود اعتقاد نداری 
![]()

![]()

![]()
![]()

![]()
| قالب جديد وبلاگ پيچك دات نت |
