تبليغاتX
aftertime


من در خراباتی زندگی میکنم که مردمش افسوس میخورند برای گذشته ای که گذشته و آینده ای که هنوز نیامده و شاید هرگز نیاید. مردمی دارد که به گمانم در تنهایی هایشان بسیار گریه میکنند و بسیاردوست می دارند  این گونه بودن را که پیله هایشان را محکمتر کنند ، خلوتهایشان را طولانی تر  کنند ، دوستانشان را برگزیده تر  کنند .  به سرعت در این راه  پیش روند و به اکراه آورند دست از بغل بیرون  اگر دست محبت سویشان  یازی .


 اینان دستهای خود را به سینه می فشارند ، گاردهایشان همیشه بسته اس ، همواره پیش میگیرند که پس نیفتند . تیغ می کشند که زخم نخورند ، این جماعت عکس خود در آینه می شکنند .

 

دیدارهایشان با یک سلام آغاز و با یک خداحافظ پایان می یابد ، شاید در آن میان برای برای تنوع یکدیگر را نیز متهم کنند .این مردمان همان هایی هستند که می پندارند اگر به خوبی دیروز باشند در ورطه ی تکرار افتاده اند .


در این خرابات  شیشه ها زود  می شکند مانند  دل ساکنانش  و دیوارها زود  فرو میریزد همچون آبروی مردمانش. اینجا داستانهای زیادی در پس هم می گویند و زود فراموش می شوند دوستی ها در پس چهره ی مصلحت ها .

 

این خرابات زمانی سبز بود ،  زمانی نه چندان دور ، اما خیلی زود  زرد شد ،خیلی زود  خشکید و من دیگر به بعد آن نمی اندیشم . اینان را به حال خود رها میکنم ، بگذار باقی مانده ی این دیوارها نیز فرو بریزد ،  اما یک چیز هنوز مرا آزار میدهد که من و یا شاید ما ( چون هستند کسانی در بین آنان که میدانم  اصل را فراموش نکرده اند تا فرع آنان را بازی دهد) خواهیم نشویم همرنگ ، رسوای جماعت شیم؟




 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 15:35  توسط نمسیس  | 


خواستم در خلوت تنهایی خویش دعا کنم ، دعا برای دنیایی متفاوت

دنیایی که بهارانش میلاد هزاران گلبرگ به انتظار نشسته باشد . نازنین گلهایی که لیاقتشان یک بار بوئیدن نباشد
دنیایی که  حمدش از ریا و ستایشش  از برای رضای خلق نباشد
راه های کهکشانش شیری نباشد ، ستارگان شبش سهیل نباشد , شهاب های آسمانش سنگی نباشد
سرزمینی که چندین ماه پرتوی خورشیدش رو بتابانند. سرزمینی که زمینش از روی قناعت یک ماه نداشته باشد
دنیایی که ماهش نوش و مهرش نیش نزند  . نشاط به ظاهر نباشد  که از باطن بر آید
میعادگاهی که یگانه حقیقتش خاکستری  رنگ نباشد

خواستم دعا کنم .... اما دیدم بیهوده اس
                             خواستم دعا کنم .... اما دیدم بی فایده اس

 نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 16:0  توسط نمسیس  | 

آفرین .....
        آفرین نقاش من نقشی بکش ، طرحی بزن
از خودت.....
               من

                    این  طرف در آفتاب ، بحث ِ با او بودن است
                                                   آن طرف در سایه ، سهم تو تنهاییست

                                                                                                                                

 نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 19:9  توسط نمسیس  | 

دوست دارم مجانب باشم

از بی نهایت دور بیایم و به بی نهایت نزدیک بروم

دوست دارم مجانب باشم

آرام آرام نزدیک شوم ، با گام های زمانی کوتاه اما پیوسته

دوست دارم مجانب باشم

بی نهایت نزدیک شوم اما نرسم ، مماس نشوم ، قطع نکنم

وای چقدر این مماس ها منفروند و وای که چقدر این متقاط ها زیادند

دوست دارم در حسرت رفتن و نرسیدن بسوزم

دوست دارم مجانب باشم ....

 

 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 22:8  توسط نمسیس  | 

عروسك بود. نميفهميد. احساس نداشت.
هر چه داشت از من بود، احساسم دليل وجودش بود.

ميخواستم او را بيرون بيندازم. احساس نداشت. نميفهميد.
دليل داشتم كه او را بيرون بيندازم. حق من بود كه براي هردويمان تصميم بگيرم.
اما او را در آغوشم فشردم و به او گفتم چرا او را بيرون ميندازم.

...

احساس نداشت؟ نميفهميد؟ انرژي نداشت؟ بدون من هيچ بود؟
ميخواستم بروم. دليل داشتم براي رفتنم. حق من بود كه براي هردويمان تصميم بگيرم؟
رفتم و برايش نگفتم دليل رفتنم را.
 

 نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 20:47  توسط هزارچهره  | 

از اين به بعد داناي کلّي ميشوم خاموش           
                   محرم اسراري ميشوم تحريم گشته          
                                     و شنونده اي ميشوم  نامتکلم
 


از امروز دانستنم را انکار ميکنم و ندانستنم را اقرار


                                        آنگاه ببينيم تو راضي تر خواهي بود يا من

 




 نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:8  توسط نمسیس  | 

خواب دیدم که بزرگ شده ام ؛ بزرگ ِبزرگِ

تو هم در خوابم بودی ، تو هم بزرگ شده بودی . بزرگ ِ بزرگِ

.یا نشناختیم یا ندیدیم  اما من خیلی سریع شناختمت ، از بین ازدحام جمعیت ، از بین توده ی مردم .از بین سیل آدمهایی که می آمدند و میرفتند .

 همان چشما ، همان نگاه  همان لبخند بچه گانه اما دوست داشتنی . همان خیره شدن های خاص که خورد میکرد؛ در هم میریخت .

دست دختری کوچک در دستانت بود . انگار خودت بودی . خودی که مال سالها پیش بود  زمانی که من حتی تو را نمیشناختم

تصوری از آنچه در آینده خواهی شد نداشتم ، ندارم ، نخواهم داشت . اما مطمئنم تو همانی خواهی شد  که داشتم میدیدم

دخترت دستت را میکشید و گریه میکرد. تو دستش را میکشیدی و میخندیدی و من در تلاشی بی پایان بودم برای جلب توجه . برای نشان دادن خودم

خواب خوبی بود . همه چیز عادی بود  ، همان طور که میشد تصور کرد همان طور که میتوانست باشد . همان طور که از یک خواب خوب انتظار داری . اما یک چیز غیر عادی بود . یک چیز رفته رفته رویای مرا به کابوس تبدیل میکرد. یک چیز از قبل پیش بینی نشده بود.

آن غریبه . او که امد  و دستت را گرفت ، او که آمد و  با هم رفتید . آن هنگام که من تقلا میکردم برای دیده شدن و این سوال بارها در ذهنم چرخ خورد که مگر ما قرار نگذاشته بودیم برای همیشه برای یکدیگر باشیم.

به محض بیدار شدنم به سراغت می آیم . قول و قرارمان را به یادت میاورم . برای کار نکرده مجازاتت میکنم و برای آنچه نیامده حساب میخواهم .اما فعلا کارهای مهمتری دارم . میخواهم بدانم این غریبه کیست......

 

 

 نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:24  توسط نمسیس  | 

 خدا رو شکر زمستون لعنتی  ۳ ماه بیشتر نیست

 امسال هر پیام تبریک عید بیشتر از این که خوشحالم کنه ناراحتم میکنه 

 هیچ چیز هیجان انگیزی توی تحویل سال نمیبینم

 همه چیز خوبه اما من حس خوبی ندارم

 

                                         ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها
                                                  ای تدبیر کننده روز و شب
                                         ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر
                                          حال مارا به بهترین حال دگرگون کن

 

شاید چند ساعت دیگه این طور نباشم ....

سال نو همتون مبارک

 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 16:26  توسط نمسیس  | 

همیشه از جانب کسایی دعوت میشم که  نمیتونم دعوتشون رو رد کنم

 

اول اینکه چرا من همیشه با همه چیز راحت کنار میام؟ چرا بعضیا راحت کنار نمیان؟ چرا من از خیلی از دوروبریام بدبخت تر نیستم . اصلا چرا خیلی از دوروبریام از من بدبخت ترن؟ و من نمیدونم واقعا هستن یا خودشون رو این طوری نشون میدن . چرا یک سری چیزای بی اهمیت برای بعضیا با اهمیت میشه .چرا بعضیا هنوز غوره نشدن مویز میشن؟ چرا وقتی ظرفیت چیزی رو ندارن دنبالش میدوئن؟

 

چرا من این قدر خجالیتم؟ اگه خجالتی نبودم چیکار میکردم؟ الان اینجا بودم؟ میدونم 180 درجه  نه ولی 80  درجه  با اینی که الانم فرق داشتم . چرا بعضیا این قدر مزخرفن؟ چرا بعضیا اینقدر خوبن؟ چرا رضا دوست داره به همه کمک کنه؟  چرا همه خودشون رو خط خطی میکنن؟ چرا کنکور اینقدر مزاحمت ایجاد میکنه؟ چرا هر سال چند تا از دوستام کنکورین ؟چرا من دلم میخواد کار میلاد جور نشه و نره؟ چرا من اینقدر خود خواهم؟ چرا سینا برنمیگرده ایران؟

 

چرا من یک دفعه اینقدر سرم شلوغ شد؟ چرا از بیکاری مطلق به مشغله ی مفرط رسیدم؟ چرا منی که این قدر روسازی رو خوندم اخر بهم دادن 9.5؟ چرا من این قدر ساده ام؟ چرا این قدر تنبلم ؟ چرا این قدر از دردسر فراریم ؟ چرا همیشه کوتاه میام؟ چرا  زود به افراد اعتماد میکنم؟ چرا هر چیزیو به هر کسی میگم؟ چرا نمیتونم یک چیزیو تو دلم نگم دارم؟ چرا لذت گفتن یک چیزی که میدونم عواقب بعدیش اصلا لذت بخش نیست همیشه به نگفتشن پیروزه؟

 

 

چرا

      چرا

            چرا

 

 نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 21:34  توسط نمسیس  | 

 

اينك اينجا ايستاده اي ؛ سراپا گناه،سراپا تقصیر، در پيشگاه همه

متحير به ديگران مي نگري شايد آنها تورا بفهمند . اين كه بي گناهي ، اين كه تقصيري نداشته اي ، اين كه اين دادگاه را درك نميكني ...

اما خود خوب ميداني دير شده است و تو محكومي ، محكوم به تحمل سي ضربت  ، مجازاتي كوچك براي تمامي گناهان بزرگت .

 

 

اولين ضربه براي آ نكه  ناخود آگاه آمدي

دومين ضربه براي آنكه  بي خبر ماندي

سومين ضربه براي آنكه خود خواسته جا باز كردي

چهارمين ضربه براي آنكه بي اجازه ماندگار شدي

پنجمين ضربه براي آنكه بي اراده دل بستي

ششمين ضربه براي آنكه با اراده دل بردي

هفتمين ضربه براي آنكه با منت محبت كردي

هشتمين ضربه براي آنكه بي منت  محبت خواستي

نهمين ضربه براي آنكه بي تكليف دوست داشتي

دهمين ضربه براي آنكه  بي حساب دوست داشتن خواستي

يازدهمين ضربه براي آنكه بي دليل عاشق گشتي

دوازدهمين ضربه براي آنكه  بي منطق معشوق شدن طلب كردي

سيزدهمين ضربه براي آنكه ناخواسته  وابسته گشتي

چهاردهمين ضربه براي آنكه ناخواسته وابسته كردي

پانزدهمين ضربه براي آنكه بي مهابا پيش رفتي

شانزدهمين ضربه براي آنكه پياپي رنگ عوض كردي

 .

.

.

.

.

..

بيست و ششمين  ضربه براي آنكه بي رحمانه  دل كندي

بيست و هفتمين ضربه براي آنكه بي رحمانه از دل راندي

بيست و هشتمين ضربه براي آنكه آنگاه كه نخواستندت خواستي

بيست و نهمين ضربه براي انكه  آنگاه كه خواستندت نخواستي 

و واي بر آخرين  گناه  كه تكرار هر آنچه كردي است از ابتدا

 

اين است تمامي آن سي ضربت

 

بدان تازيانه ات را آنان مينوازند كه مدتهاست تازيانه ات را خورده اند و مطمئن هستم تك تكشان در دل برايت دعا ميكنند باشد كه تازيانه ها سهل تر بگذرند .

لعنت به اين مردمان عاشق..............

                   خداوند به آنان صبر دهد..............

 

 نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 20:49  توسط نمسیس  | 

 

Template designed by HGH & Mammad © 2006 "AfterTime" ® IT Center